سرخدار ؛ درخت همیشه سبز

حاکم

مخاطب خاص :


میخواهم حکم کنم
میخواهم بخوانم دستی را که هیچ وقت به نام مردانگی رو نکردی
حکم میکنم....!

 پ.ن : با معدل کل 17 فارغ التحصیل میشویم . نفسی تازه کنیم...

 

+ آیلین ; ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳٩٠
comment نظرات ()

کتاب یک ضعیفه به اسم فالاچی در کتابفروشی ها !

من ؛ آیلین ضعیفه ؛ اوریانا فالاچی ضعیفه را دوست دارم . به یادش ..بهترین یاد باشها...

...................................................................................

اگه یه روز سرم داد بکشی که : چرا منُ به دنیا آوردی ؟ بهت میگم : من همون کاری رو کردم که درختا هزارون سال قبل من کردنُ میکنن ! منم فکر میکنم کار درستیه !

مهم اینه که وقتی فهمیدیم انسان درخت نیست , وقتی فهمیدیم غصه ها و رنجهایی که انسان میکشه هزارون بار بزرگتر از درد درختاس , وقتی فهمیدیم ما نیازی نداریم که جنگل درست کنیم , وقتی فهمیدیم هر دونه ای بَدَل به درخت نمیشه و اکثر دونه ها قبلِ قد کشیدن گم میشن یا میمیرن , نظرمونُ عوض نکنیم !


برعکس همین قضیه هم ممکنه اتفاق بی افته ! کوچولو !

منطق ما پُر چیزای ضدُ نقیضه !  ممکنه تو حرفی رو تایید کنی همون دقیقه ببینی که برعکس اون حرف هم درسته ! این منطقی که من امروز دارم , شاید فردا با یه اشاره انگشتم زیرُ رو بشه ! واسه همینه که حالا حس میکنم گیج شدم ! شاید دلیلش اینه که با کسی جزء تو نمیتونم دردِ دل کنم ! من یه زنم که زندگی تو تنهایی رو انتخاب کرده ! پدرت باهام نیست ! سَر این موضوع ناراحت نیستم, حتی وقتی نگاهم روی دری ثابت میمونه که اون با قدم های محکم ازش بیرون رفته و من هیچ کاری واسه نگه داشتنش نکردم ! چون حتی اگر نگه اش میداشتم باز هم من و اون حرفی واسه گفتن نداشتیم !



کتاب : نامه به کودکی که هرگز زاده نشد
نویسنده : اوریانا فالاچی
مترجم : یغما گلرویی

+ آیلین ; ٩:۱۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۸ بهمن ،۱۳٩٠
comment نظرات ()

حوای بی هوا

جایی خواندیم. خوشمان آمد. کپی نمودیم !

 

من یک زنم.. بــــــــدان "حــــــوای" کسی نـــــمی شــوم که به "هــــــوای" دیگری برود ... تنهاییم را با کسی قسمت نـــمی کنم که روزی تنهایم بگذارد .. روح خـــداست که در مــــــن دمیـــده شده و احســـــاس نام گرفته ؛ ارزان نمی فروشمش .. دستــــــهایم بــالیـــن کـــودک فـــردایـــم خـــواهـــد شــــد ..بـــی حـــرمتـــش نمی کنم و به هــر کس نمی سپارمش.....
 
  پ.ن :  درگیر پایان نامه ام. ..  کوتاهی را رفقا ببخشند ..مسلمین
دعا کنند !
+ آیلین ; ٢:۳۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳٩٠
comment نظرات ()

disloyalty

 

+ آیلین ; ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳٩٠
comment نظرات ()

مسجد هفت حوض

 

 اصلا از همان بچگی ؛ هیچ وقت مسجد را دوست نداشتم . هر وقت مادرم دستم را گرفت و دنبال خودش برد یک مسجدی ؛  امامزاده ای چیزی ؛یا یک حرم گنبد و بار گاه داری ؛ بر عکس تمام آدمهایی که آنجا وضو میگرفتند و مسح سر و پا میکشیدند ..قامت میبستند و گریان و نالان و زاری کنان ؛ چنگ می انداختند به آن آهنهای بویناک از  بوسه ی دهانهای متعدد ؛ در آن عالم طلایی و ناب کودکی ؛ هر چه زور میزدم که حال روحانی و مطهر آن آدمهای مویه کن را شریک تجربه باشم - کمتر موفق میشدم.. در طی سالهای بعد و دوره نوجوانی ؛ به طور رقت انگیزی سعی کردم وقت قدم گذاشتن توی حرم امام هشتم مادرم و حرم حضرت معصومهِ خاله ام  ؛ -هر دو بانوهای مومنه ای بودند ؛ - شبیه آن دو شوم که سیمایشان زیر قاب چادر روحانی و نورانی از زمزمه راز و نیاز معنوی میشد . اما باز هم تلاشهایم به شکست رقت انگیزی رسید و نتوانستم . در میان آن آدمهای مومن و مومنه و خاص خداوند ؛  انگارمن گاو پیشانی سفید بی احساسی بودم که حتی خودم هم از اشکهای زورکی و نماز بی تمرکزم شرمم میشد. به جوانی که رسیدم...از حیاط حرم برایم فقط کفترهایش ماند که فضله می انداختند و  مردان خدا که چرک لای انگشت های پایشان را لب حوض لوله میکردند به نیت طهارت و آخوندهایی که به بهانه نهی از منکر ؛ چشم میدوختند به سر و سینه قابل عرض هر زنی و هر بار هم یک کدامشان یا یک یا الله غلیظ و کشدار؛ می آمد صاف وسط پستانهای من و میگفت :" یااا الله ..همشیره بپوشان ..بپوشان سینه ات را همشیره " و جیغ من حیاط را بر میداشت و کفترها را فضله اندازان پرر میداد بر روی گنبد پر فضله تر امامِ آن ملا ی هیز که :" مردک ..اگه چش و چال کلاپیسه نا فرم تو نگرده تو چاک پستون من از کجا میفهمی یقه م بازهـــــــــــــــــــ ؟"

داخل حرم را هم هر چه کنکاش کردم ؛ هر چه تمرین زهد و رهبانیت کردم و هر چه به خودکافرم لعن و نفرین فرستادم ؛ چیزی نجستم ؛جز یک فضای بویناک از هرم دهانها و زیر بغلها و تن های نشسته ..جز هجوم  و زیر دست و پا ماندن بی دلیل و غیر عقلانی مردم ؛ به سمت و سوی آن گور کهنه که گل بته اش زده بودند و کرور کرور رویش پول میریختند . جز جیغ و ضجه آن عده که داشتند زیر دست و پا خفه میشدند ؛مخلوط بوهای تحمل ناپذیر زیر بغل و پا و دهان و نفخهای شکم و نتیجه این شد که نه تنها وارستگی و رستگاریم حاصل نشد ؛بلکه وحشتی بی امان به دلم ریخت که حتی دلم نمیخواست پوشیده در آن چادر کثیف و کهنه و مستعمل ؛یک دو رکعتی نماز بخوانم. آن وقت ..با احساس گناه و یقین از اهل دوزخ بودنم یواشکی به گوشه ای پناه میبردم و زل میزدم به آینه کاری های عظیم در و دیوار و سقف و باز هم اندیشه گناه آلود جهنمی دیگری هدیه از ابلیس میرسید که اینجا چقدر شبیه بتخانه های پر عظمت بابل و آشور است و دلم از این کفر خودم هری میریخت و تا می آمدم استغفاری بطلبم ؛ ضربه های آن پَرِ رنگی پف دار دست خادم حرم بود که توی سر و کله ام میخورد که خواهر پاشو برو ان ور بنشین. .. با گردن کج میرفتم مینشستم آن ور و نگاه مایوس حسرت بارم را میدوختم به مومنین الهی که چشم چرانی میکردند و همدیگر را برای باز شدن جای قران و نمازشان هل میدادند و به هم میپریدند و بعضا با جیغ  در حال له شدن بودند زیر دست و پای آن مومنین دو آتشه اصحاب یمین... ..همانها که چادرشان برای رسیدن به ضریح پاره میشد و به هم ناسزا میگفتند و گاها کتک کاری و نفرین میکردند . همین که نگاهم بر میگشت روی فرشهای دست باف روی گستره وسیع سنگهای قیمتی مرمر و باز هم ذهنیت بتخانه قوت میگرفت ؛ دوباره آن پَرِ رنگی پف کرده روی کله ام کوبیده میشد که :" اینجا ننشین خواهر .پاشو برو آن ور ". و من احمقانه مینالیدم :" خُ آخه من همی الان اون ور بودم اون وخت شوما گفتی پا شم بیام این ور . الان دوباره باس برم اون ور؟ "و زن دوباره عین رباط میکوبید توی کله ام و مستبدانه تکرار میکرد : پاشو ..پاشو . من پا میشدم ومانندغاز وحشت زده در حال گریزی که دنبالش کرده باشند برای غاز شکم پُر شب شکرگذاری ؛ فرار میکردم داخل حیاط و کفشهایم را از جامه دار میگرفتم و چادر نخ نما را گوله و پرت میکردم توی سبد چندش آور چادرهای تل امبار و به سرعت میگریختم به سمت درهای متعدد خروجی ؛که همیشه حس سرگردانی در برزخ را به جانم میریخت و با خودم میگفتم مادرم خودش بر میگردد ... این طور بود که هنوز بیست و چند سالم را تمام نکرده بودم که به طور حزن انگیز و خجالت باری فهمیدم که من  آن حقیقت و آن رستگارییکه پی جوی در بدرش هستم را ؛در این گنبد و بار گاه ها نمی یابم. ..

اینها را گفتم که بگویم من حس مثبتی به این جور اماکن ندارم و نه تعصبی.  فرض را بر این میگذاریم که من گبر..من کافر..من نجس و دوزخی و لامذهب و مطرود . من بد . ولی آن دیگری که مدعای شرافت است و مسلمانی و مطهری . مدعی عدالت و عادلی..روی سخنم با توست بشر. با تو اشرف. با تو مسلم. با تو عادل ... آدمیزاد یک چیزی - یک عامل بازدارنده ای دارد به اسم اخلاق که بعضیها به آن وجدان میگویند و یک عده دیگری شرفش مینامند ..حالا..برچسب های متعددی دارد اما نفس قضیه همان است که عرض کردم. اگر این اخلاق را فاکتور بگیریم از این انسان ..دیگر هیچ نمیماند و جمله هیچ میشود در هیچ . .الحمد الذی که شعار الامان سر میدهد که " مرا عادلم شمارید "که انسانم و انسانیتم آرزوست . تو که مدعای اخلاق و شرفی . همین تو که مدعی اعتقادی و معتقدی . تو که اشکهایت حرمین معصومین را تر میکند و به وقت گرفتاری ندا سر میدهی یا ضامن آهو ..یا حضرت فلان و بهمان ..تو که معتقد گنبد و بارگاه طلایی و فیروزه ایی . همین تو .نشان اعتقادت را کجا گذاشتی ؟ نمایه عدالتت کو که  عادل شماریمت؟ کجا جا نهادی عادل عدالت گستر انسان اشرف مخلوقات؟ میان دل شکسته آن مظلوم دیگری که جفا و خطا را حق خودت دانستی بر او ؟یا بوسه های هوس آلودت  بر لب و دست و دهان دزدان نان و عشق؟ آن هم در جوار شاهد خاموش نفسانیاتت : مسجد هفت حوض ؟ تویی که به شهادت مسجدت که من معتقدش نیستم و تو معتقدشی ؛ وقیحانه اخلاق و شرف را به بهای هوس بار خیانت لگد مال کردی. آنکه اخلاق نداشت انسان نیست .چه برسد به آنکه عادل شمارندش... گر مسلمانی چنین است که حافظ دارد ؛ آه اگر از پی امروز بود فردایی ......

زاهدان کین جلوه در محراب و منبر میکنند

چون به خلوت میروند ؛ آن کار دیگر میکنند .

 

الغرض. این همه زر زدم که بنویسم : " لطفا شرف داشته باشیم که به قول نازنین دوستی ؛ باشد که رستگار شویم . باقی بقای دوست..زیاده عرضی نیست.والسلام.

پ.ن : میرویم برای امتاحان . تعللم را ببخشید ؛ اگر هفته- ده روزی نمی آیم بلاگهایتان. عمری بود خواهم آمد و خواهمتان خواند . یا حق.

پ.ن 2:  از تقدیر وسرنوشت غمگین مباش، چه بسا سگهایی بر روی اجساد شیرها رقصیدند، شادی کردند و خود را بزرگ پنداشتند، ولی نمی دانستند شیر، شیر میماند و سگ، سگ.

 

 

+ آیلین ; ٤:٤٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ بهمن ،۱۳٩٠
comment نظرات ()

میدانم . آسمان ؛ آبی ست .

بوی کوکوی سبزی پیچیده  بود توی آپارتمان. ."خانم " با هیکل درشت ؛ چاهار شانه و فک محکم چهار گوش ..بلند بالا ایستاده  بود کنار گاز و کوکو را  توی ماهیتابه ؛ تکه میکرد . ."ماما " توی موبایل سفید به " پدر " آن ور خط گفت : "پسر؛ گُل ..پسر ؛ گل ..پسر مخمل بپوشه ..پسر دوماد عموشه "  ...سورنا که سرک کشیده  بود توی دیس کوکوی کنار گاز و ناخنک میزد ؛ خوشحال خندید و چشمهایش با شادی برق زدند . .  سورنا این روزها راضی به نظر میرسد .. یعنی از همان وقتی که ماهبانو جان آمد و هفته بعدش هم " ماما " و  در معیتش" خانم " با آن قد بالا بلند محکم و استوار که چمدان های ماما را در دست داشت ... ماهبانو و خانم و ماما ؛ گرما و بوی غذا و یک عالم خوراکی را برای سورنا همراه داشتند به علاوه نوازش هایی که یک دختر بچه 5 ساله میان بی حوصلگی ها و سردی های ذاتی آیلین ؛ شدیدا به آن نیاز داشت. . حالا دور دست " خانم "  که کوکو میپخت با سرزندگی ورجه وورجه میکرد و از ته دل به شعرهای ماما میخندید و میرفت مینشست روی پای ماهبانو و میگفت :" ماچم کن ماهبانو جان " ...سورنا شاد بود و آیلینِ ساکت  ؛ یک ناظر خاموش شادیهای سورنا .. و شاهد بی حرفِ آن بوی زندگی و گرمای مادرانه ای که توی خرابه همیشه سرد و سوت و کورش افتاده بود ..شنید که سورنا میگوید :" ماهبانو جان ؟ عاقبت " یوری " آسمون رو نیگاه کرد یا نه ؟" صدای نرم و مهربان مال ماهبانو جان بود که آه کشید و جواب داد :" نه قلمبه ی من . تماشا نکرد که نکرد "....

صداها توی کله آیلین قاطی شدند . صدای قل قل کتری . جلز و ولز کوکوی توی ماهیتابه .. صدای آهنگی که از pmc پخش میشد و سورنا داشت باهاش میرقصید ..صدای لحن شیدای ماما پشت تلفن که قربان صدقه پدر جون میرفت و برایش شعر پسر دوماد عمو را میخواند و باعث میشد سورنا میانه قرهایی که به کمر تپل و گوشت الود بچگانه ش میداد ؛ با خوشحالی بخندد و بالا پایین بپرد . صدای دست زدن ماهبانو با ریتم آهنگ و رقص سورنا .. صدای خانم که محکم ولی دلنشین میپرسید که پودر آویشن را کجا گذاشته و صداهایی از کمی گذشته تر ...از تابستان. تیر ماه شاید .

                                                 .....

گرماگرم تیرماه بود . آیلین .سورنا و " شروین " نشسته بودند توی پراید "صبا ".. صبای دختر دایی ... " یوری " نشسته بود صندلی جلو بغل دست صبا . کله بیمویش را با گردن کوتاه فرو کرده بود توی شانه ها ؛ چانه را چسبانده بود به سینه و تا جایی که میتوانست سر را انداخته بود پایین . بی آنکه بخواهد جایی را تماشا کند .صبا پیچید توی اتوبان تهران- کرج و نیم نگاهی انداخت به یوری :"  - یوری ؟ نمیخوای جایی رو نگاه کنی واسه خودت ؟ " یوری بی آنکه سر را بلند کند گفته بود نه .آیلین به دقت کله سرخ بی مو . صورت ملتهب پر تاول و چشمهای پف آلود مغولی یوری را نگاه کرده بود و آنی هوس منگول بودن قلقلکش داده بود که بفهمد یوری توی آن دنیای مونگولی اش آسمان را ..دنیا را چه شکلی میبند . به نظرش ارزش تجربه کردن را داشت. تجربه ای میشد کاملا بکر و متفاوت. ..صدای خودش را شنیده بود که خم میشود رو به صندلی جلو. دستش را میگذارد پشت صندلی یوری و میپرسد : یوری جان ؟" یوری با صدای چهل سالگی منگولش گفته بود :"یوری نه. آقا یوسف " ..آن وقت آیلین دوباره گفته بود :" آقا یوسف ؟  نمیخوای آسمونم نگاه کنی ؟  یوری باز هم سر را بلند نکرده بود و همانطور دلزده و بی اعتنا گفته بود : "میـــــــدونم ... آسمون همش آبیه ..همیشه آبیه .ولم کنین "...آیلین  یکه خورده ؛ از آن بهلول مونگولی که توی صندلی جلو ..دلزده از دنیا نشسته بود ..ساکت عقب کشیده بود و  همانطور که خواسته بود ؛ ولش کرده بود . شروین که با موبایلش ور میرفت و شنونده دیالوگ بود ؛پوووفی کرده بود و رویش را چرخانده بود به سمت بیرون و آیلین نتوانسته بود چشمهایش را بخواند . ماهبانو خسته راه خوابش برده بود ..

                                                .....   

حالا میان این گرماگرم حضورهای مختلف و در این اخرین شبهای دی ماه ؛ سورنا  یاد یوری را زنده کرده بود . صدای قاشق و چنگال می آمد از آشپزخانه و سورنا هنوز داشت قر میداد و ماما هنوز برای پدر -- که دلتنگِ  نبودِ ماما بهانه میگرفت --شعر پسر عموی مخمل پوش را میخواند و آیلین کم حرف تر از همیشه  لای دفتر نقاشی سورنا را باز کرد و مداد سبز را بر داشت و بی هیچ تصمیم قبلی نوشت : " دزدها ..پس مانده های دندان زده نان را قی میکنند و بر آن نام بخشش میگذارند ؛ بزرگوارانه . و بعد در ادامه نوشت : "در کوچه باد می آید و این ؛ ابتدای ویرانی ست."...

                                                .....

 

    پ . ن  : وقتی به کسی ظلم میکنی , بعدش به خدا التماس می کنی تا بخشیده شی .. دقیقا مث این میمونه که توی شلوارت خرابکاری کنی , بعد پیرهنتو بشوری.

 


+ آیلین ; ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ دی ،۱۳٩٠
comment نظرات ()

یک دست عالی در پوکر

                                                                                                             

  ، داشتن آس، پاکت یا دو کارت سلطنتی، در قبل از فلاپ،  یعنی کارتهای ایده آل در پوکر هولدم دو نفره.. از آنجا که احتمال به دست آوردن یک پر در فلاپ بسیار کم است، بنابراین به دست آوردن حتی پر پایین هم در پوکر دو نفره دارای ارزش زیادی است. داشتن آس تکی در دست، مانند رو شدن یک پیر پایین یا متوسط در فلاپ ارزش دارد و بالاخره، داشتن پاکت، مخصوصا پاکتهای بالا مانند سه تایی یا استریت ارزشمند هستند!

  "و من آس پیک را دارم ..."  از خود راضی

 

+ آیلین ; ۱:٥٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ دی ،۱۳٩٠
comment نظرات ()

من تنها کتاب ضیافت افلاطون را خوانده بودم.همین !

این درد نامه یه عزیزه....دردنامه بابایی . وبلاگ " داو عاشقانه "- اسماعیل سالاری . این خواست خودش بود . بابایی خوب ...بخونید . لینک وبلاگ بابایی :

100sal-tanhaee.persianblog.ir

................................................................................................

 


زبان در کام گرفته بودم و تمام هستی ام را آرام می باختم.سبزی چشمانم در کوری ساراماگو  سپید شده بود.در روزگاری گرگ سیاه خسته ای شده بودم که هیچ چیزی نداشتم تا به کسی اهدا کنم
کافکای درونم به مسخ زنجیرم کرده بود.
صدای مرا که دیگر هیچ کوهستان سردی به پ‍ژواک به گوش هیچ موجودی نمی رسانید و من گم شده بودم در نه توی پیچ پیچ چکاچاک زندگی.
بیزار بودم از لحظه هایی که انتظار از من زبانه می کشید.
تاریک بودم از هستی خویش.خواستم یک لحظه نباشم.خواستم یک لحظه ویانیم را به چشم ببینم.
در ساعت پنج عصر...درست ساعت پنج عصر بود..من چون فدریکو گارسیا این ساعت را قرنها درد کشیده بودم.
با تمام حادثه های احتمالی به راز سخن گفته بودم.
قلبم سقوط کرده بود.سقوطی از جنس کامو.
یادگارم شده بود تنهاییم.من به راستی دلتنگ چه بودم؟
وقتی نیچه دلتنگی خویش را گریست من دلتنگی های همه را گریسته بودم.
کسی بغض فروخفته مرا نمی شناخت.
یادداشتهایم شده بود دیوانه گری یک نفر آنتوان چخوف.
قلبی شده بودم هراسناک از لحظه های بودن.
آه...روح ولتری من از تب هذیان بود که می لرزید نه از ترس مبارزه.
چون روسو اعتراف می کنم:
من هیچ گاه جامی را به شوکران وجود سر نکشیدم.
چون روسو اعتراف می کنم:
مادامی که دوستان افلاطونیم را شناختم هیچ گاه برایشان سقراط نبودم.
من تنها کتاب ضیافت افلاطون را خوانده بودم.همین

+ آیلین ; ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ دی ،۱۳٩٠
comment نظرات ()

← صفحه بعد